Love Hide
 
Love Hide
 
 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 7 بهمن 1398برچسب:welcome, :: 21:13 :: توسط : Mehran

دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

 
 
 
 
 
قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم
 
 
 
 
چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست
 
 
 
 
عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند
 
 
 
 
دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است
 
 
 
 
درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند
 
 
 
 
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
 
 
 
 
عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 18 فروردين 1391برچسب:عاشقانه, :: 15:34 :: توسط : Mehran

بــيا اي بهــتريـن درمان قـلـبم 

 مــداوا کــن غم پـــــنهـان قـــلـــــــــبم
قــــــســــم بــرخــالــق دلــهــــــاي عــــاشــــق 

 تــــــــو هــــســــتي آخـــــــريــــن ســلــطــان قـــــلــبم


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:شعر عاشقانه, :: 19:49 :: توسط : Mehran

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 13 فروردين 1391برچسب:شعر عاشقانه, :: 1:41 :: توسط : Mehran

سلام به همه ایرانی های عزیز

سال جدید رو به همتون تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی داشته باشید عزیزام


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 12 فروردين 1391, :: 23:47 :: توسط : Mehran

 

 

 

 

 

مهربانیت به گندمزار می ماند ، مگذار داس های عبوس مهربانیت را قربانی کنند

 

 

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن

 

 

از خاکی بودن نترسیم ،سربه هواترین درختان جنگل سر از خاک بیرون آورده اند.

 

 

تمام مردم در یک چیز مشترکند اینکه همه با هم فرق دارند.

 

 

خوش بینان در هر خطری فرصتی می بینند و بدبینان در هر فرصتی خطر

 

 

این عیب برای دنیا بس است که وفا ندارد

 

 

سرمایه های هر دلی ،حرف هاییست که برای گفتن دارد

 

 

آبهای آرام عمیق حرکت می کنند

وقتی به چیزی که آرزوت بوده می رسی تازه می فهمی که آرزوش از داشتنش شیرین تره


ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390, :: 21:1 :: توسط : Mehran

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 3 اسفند 1390برچسب:شعر عاشقانه, :: 21:39 :: توسط : Mehran

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 20 بهمن 1390برچسب:عاشقانه, :: 1:0 :: توسط : Mehran

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:عاشقانه, :: 18:43 :: توسط : Mehran

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:عاشقانه, :: 18:21 :: توسط : Mehran

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر میگرده و نگات میکنه
بدون براش مهمی


اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله می یاد

 سمت تو بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده و نگات میکنه بدون

واسش قشنگی

اگه یکی رودیدی که وقتی داری گریه می کنی برمیگرده میاد باهات اشک

 میریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف میزنی ترکت می کنه

بدون عاشقته


اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه
 
بدون دیوونته


اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده

بدون  که براش همه چی بودی


اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله


بدون که بدون تو می میره


اگه یکی رو دیدی که که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیده

بدون که بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون

واسه خاطر تو مرده.


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1389, :: 23:7 :: توسط : Mehran

اگر میدانستی که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

 

 وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 

در ميان خنده هاي تلخ من...

 

 گريه پنهانيم را حس نکرد...

 

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

 

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 

 آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد...


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 10 بهمن 1389, :: 23:28 :: توسط : Mehran

   


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 6 بهمن 1389برچسب:love, :: 18:5 :: توسط : Mehran


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 3 بهمن 1389برچسب:عشق, :: 20:5 :: توسط : Mehran

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : »ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ « رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :» ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی« مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید. صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :» ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی« این بار مرد گفت »بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟« راهبان پاسخ دادند » تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.« مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت ‌:» من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد« راهبان پاسخ دادند :» تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.« رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : »صدا از پشت آن در بود« مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :» ممكن است كلید این در را به من بدهید؟« راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كلید كرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:» این كلید آخرین در است « . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود. .....



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 1 بهمن 1389, :: 11:3 :: توسط : Mehran

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن. وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه: - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد با هیجان پاسخ میگه: - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه: - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم! و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده. مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن. زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد. مرد می گه شما نمی نوشید؟! زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه: - نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 دی 1389برچسب:داستان, :: 16:58 :: توسط : Mehran


ارسال شده در تاریخ : 5 دی 1389, :: 2:16 :: توسط : Mehran


ارسال شده در تاریخ : 6 آبان 1389برچسب:عاشقانه, :: 16:33 :: توسط : Mehran


ارسال شده در تاریخ : 31 مهر 1389, :: 15:20 :: توسط : Mehran

                 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

نبودش 

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و  گنجشك  كلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشی  ،  شده كارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو كه  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشكیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر كردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذركردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم كه تو می دونی،سرخاك

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو


ارسال شده در تاریخ : 30 مهر 1389برچسب:عشق, :: 22:23 :: توسط : Mehran

غربت را نباید در شهری غریب یا در گم شدن لحظه آشنا جستجو کرد. هرگاه عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد،آنگاه تو غریبی.

***************

 سلام، این چه اخلاق بدیه که تو داری؟ چرا هر چی از آدم برمیدری دیگه نمیدی.نمی‌گی من دلمو لازم دارم؟

***************

تصور کن شلور بچه 6 ساله رو پوشیدی! حس میکنی چقدر تنگه! دلم همون قدر برات تنگ شده!

***************

می‌دونی چرا قلب آدم دو بار پشته سر هم می‌زنه؟چون یکی واسه زنده موندنه خودش میزنه یکی هم واسه زنده بودنه اون کسی که دوسش داره.

***************

تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه‌هام رسیدم از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم...

***************

انسان عزیزانش رو فراموش نمی‌کنه بلکه تنها به ندیدنشون عادت میکنه. تقدیم به تو، به کسی که عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش غیرممکنه..

***************

اگر كسی برات اس ام اس خالی فرستاد ناراحت نشو بدون انقدر دوست داره كه نمی دونه چی بگه.

***************

دوثت دارم، دوصت دارم، دوسط دارم، دوثط دارم، دوصط دارم، دوست دارم. خلاصه همه جوره دوست دارم...!


ارسال شده در تاریخ : 30 مهر 1389برچسب:اس ام اس های عاشقانه, :: 22:11 :: توسط : Mehran

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود.

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

 



ارسال شده در تاریخ : 12 مهر 1389, :: 23:49 :: توسط : Mehran

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه.......................................................................................................................

 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : 9 مهر 1389, :: 3:1 :: توسط : Mehran


بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

   

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

........................................................




 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : 6 مهر 1389, :: 1:13 :: توسط : Mehran

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون ميدادم ,.چون وقتي نازنين ميومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نميدونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............

براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه ميومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب

بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو هم كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........

حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ................. داشتم كفشم رو ميپوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ..................... .



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : 5 مهر 1389, :: 23:53 :: توسط : Mehran

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
سلام دوستان عزیزم برای تبادل لینک  ابتدا سایت ما را با عنوان Love Hide و آدرس iceheart.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات سایت خود را در زیر نوشته . در صورت وجود سایت ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.بای






ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 20
بازدید هفته : 94
بازدید ماه : 608
بازدید کل : 30548
تعداد مطالب : 58
تعداد نظرات : 113
تعداد آنلاین : 6



Alternative content